چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.

 

 
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه

 

 

 ناگهان گردباد سختي در گرفت،

 

 
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن

 

 

 بود به اين طرف و آن طرف مي برد.

 

 
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. 

 

در حال مستاصل شد...

 

 
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:

 

 
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين

 

 

 بيايم. 
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي

 

 

 پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.

 

 
گفت: 
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره

 

 

 از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.

 

 
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم...

 

 
قدري پايين تر آمد.

 

 
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:

 

 
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟

 

 
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله

 

 

 را به تو مي دم.

 

 
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:

 

 

 
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش

 

 

 مال من به عنوان دستمزد.

 

 
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به

 

 

 گنبد امامزاده انداخت و گفت:

 

 
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ 


ما از هول خودمان يك غلطي كرديم 

 

 

 

 

 


غلط زيادي كه جريمه ندارد.

 

 

 

 

 

 

احمد شاملو



برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه 16 بهمن 1391 | 22:24 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم

از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم

ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم

تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم

سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت

به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم

با چنین گنج که شد خازن او روح امین

به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم

لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست

که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم

آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار

که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم

حافظ این خرقه پشمینه مینداز که ما

از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم



برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه 16 بهمن 1391 | 22:14 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

شب شوق و شب وجد و شب شور و شب پیدایش نور است کنون، رسد از ارض و سما و ملک و حور، گواهی که شب هجر سر آمد، سحر آمد، خبر آمد، خبری تازه به گوش آمده اکنون، نفس پادشهان حبس شده در دل و گشتند همه لال ز گفتار، به امر احد خالق دادار، دگر راه سماوات به شیطان شده مسدود، بتان یک سره بر خاک فتادند و نگویند مگر ذکر خداوند و رسول دو سرا را.

عرش و فرش و، ملک و آدمی و، کوه و در و دشت و یم و قطره و مهر و مه و سیاره و منظومه شمسی و کرات و همه افلاک، الی این کره خاک، ز برگ و بر و ریگ و حجر و شاخه و نخل و ثمر و بام و در و مرد و زن و پیر و جوان، ابیض و اسود، همه گویند درود و صلوات از طرف ذات خداوند تبارک و تعالی و همه عالم خلقت، به خصال و به کمال و به جلال و به جمال و قد و بالای محمد(ص)، که خداوند و ملایک همه گویند درودش، همه خوانند ثنایش، همه مشتاق لقایش، همه عالم به فدایش، همه مرهون عطایش، که خدا خلق نموده است به یمن گل رویش فلک و لوح و قلم را، ملک و جن و بشر را و همه ارض و سما را.

 



برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه 09 بهمن 1391 | 20:11 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد. در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود. از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چاره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند. لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم.

در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:
اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی
      در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد.
     او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید:
چرا این گونه گریه می کنی؟
      ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت.
گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.



برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه 19 دی 1391 | 18:29 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)
ريشه فرقه هاي بابيت و بهائيت به فرقه اي به نام فرقه شيخيه بر مي گردد اين فرقه را شخصي به نام شيخ احمد اَحسائي كه اهل عربستان بوده و در قرن 11 ﻫ ق مي زيسته درست كرد. اهم اعتقادات اين فرقه اين بوده كه اصول دين را چهار تا مي دانستند كه عبارتند از توحيد , نبوت , امامت و رُكن رابع. رُكن رابع چنين بود كه اعتقاد داشتند كه هركس زهد كامل پيدا كند به جايي مي رسد كه "باب" ارتباط مردم با امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) مي شود و به ساحت آن حضرت مي رسد و اين فرد واسطه بين مردم و امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) است. شيخ احمد اَحسائي خود را چنين مي دانست.

اين تفكر از طريق شاگرد ايشان به نام سيد كاظم رشتي و شاگردش به نام شيخ محمد عابد و از او به شاگردش به نام سيد علي محمد شيرازي كه در زمان اواخر سلطنت محمد شاه مي زيسته انتقال پيدا مي كند. سيد علي محمد شيرازي ادعاي باب بودن ميان مردم و امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) مي نمايد. از اينجا "فرقه بابيت" آغاز مي شود و ايشان به "سيد علي محمد باب" معروف مي شوند. در زمان ايشان اين فرقه توسعه پيدا كرده و گروهي از مردم به اين فرقه گرايش پيدا مي كنند. سيد علي محمد باب نه تنها ادعاي بابيت (واسطه بين مردم و امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) بودن) مي نمايد بلكه بر اين اعتقاد است كه اساساً امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) در ايشان حلول كرده و به عبارت ديگر ايشان خود امام زمان است و به عبارت ديگر امام زمان در قالب سيد علي محمد باب ظهور كرده است.



برچسب‌ها:
ادامه مطلب


تاريخ : سه‌شنبه 05 دی 1391 | 11:40 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)
        می گویند روزی کریمخان زند در ایوان قصر مشغول استراحت بود . همان طور که اطراف را سیر می کرد ، ناگاه چشمش به مردی افتاد که با اشارات دست ، گاه به خان زند ، گاه به آسمان و گاه به خود اشاره می کند. از آنجا که حرکات مرد مدام تکرار می شد و فهم منظور او برای خان جالب به نظر می آمد ، دستور به احضار وی داد .

            پس از چندی مرد را به حضور خان آوردند . خان از وی پرسید :

           - "چه میگفتی و منظورت از این اشارات چه بود ؟"

           مرد که از ترس حضور در برابر خان رنگ باخته بود ، به کلی منکر قضایا شد .

           کریم خان او را امان داد و دو باره سوال خود را تکرار کرد .

          مرد آهی کشید و پاسخ داد : " والله قربان ! به درگاه خدا می نالیدم و به او می گفتم خدایا ! تو کریمی ، این بابا هم کریم است و نام من فلک زده هم کریم است ، آخر چقدر باید میان این سه کریم فرق باشد ؟"



برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه 15 آذر 1391 | 18:30 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(2)

یول ایتیرمیش درنالارتک یولدا قالدون گلمدون

 گوزلریم یول چکدی سن یوللاردا قالدون گلمدون

 

آی پریشان قانلی کونلوم، سنده تک گویدون منی

 یا ایلیشدون ساچلاروندان داردا قالدون گلمدون

 

طابوتوم چیئنونده گتسین ،سنکی رازیدون بنا

ایندی کی چاتدون مراده هاردا قالدون گلمدون

 

سن هماتک یاد قوش اولدون، قونمادون ویرانمه

 سفرامی دنسیز گوروب،دیواردا قالدون گلمدون

 

زخم ور كی دیللنیم منده سنخ سازلار کیمین

اوزگه اللرده تل اولدون هاردا قالدون گلمدون

 

سون نفسده گل عزیزیم ، گلمسون جان ورمرم

گویدون عزرائیلی معطل هاردا قالدون گلمدون



برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه 15 آذر 1391 | 18:11 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

 

در پس ثانیه هایی که ورق خورده و ساعت شده است
روزها میگذرند
سایه ها در پس هم میگذرند
بی خبر از گذر ثانیه ها
در هراس از ماندن
هیچ اگاه نگشتند که اینگونه تورا میخواند
و چه میگفت درختی که به اندازه ی اندوه خزان تنها بود
و نگاهش نگران در پی همدم میگشت
سایه ها در گذر ثانیه ها
رهسپار ره فردا بودند
و دریغا که نخواهند رسید
بی گمان حال نیای فرداست
که به اندازه ی یک دور زمین
کودک حال لقب میگیرد
سایه ها صبر کنید
ما چرا با لبخند

در همین حال به فردا نرسیم
اندکی صبر که فریاد کشید
سایه ها صبر کنید
ناله ای از پس دیوار خدا را خوانده
این چه دردیست که از ناله ی او می آید

اندکی صبر کنید
اشکها را بزدایید ز اندوه خزان
چهره ها را ز قشنگی سرشار
دیده ها را از مهر
و وجود خود را پر کنید از خوبی
بزدایید فغان را از دل
میل بیهوده به رفتن نکنید
سایه ها صبر کنید



برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه 14 آذر 1391 | 11:12 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(1)

 

تو مهتابي تو بي تابي

    تو روشن تر ز هر آبي

        تو خوبي پرز احساسي

                ولي من خسته و تنها

 

و شايد سرنوشت اينست

    و شايد سهم من اينست

و شايد ها و بايد ها .......

 

و اينک در دلم گرماي عشق توست

    که چون خورشيد هستي سوز ميماند

    که جان مي بخشد و گرمي ولي ناگاه مي ميرد

                و بعد از آن زمستاني پر از سرما

                که مي ميرد در آن هر آنچه از احساس مي رويد

    و تاريکي و تنهائي و ياد دل انگيزت

        که با خود مي برد من را به شهر آشنائي ها،به عصر هم صدائي ها

    و مي آرد به ياد من شب سرد جدائي را

و آن موسيقي غم انگيزو غم افزا

و تو با آن همه خوبي

و تو با آن صداي غرق مهجوري

 

ومن با اشک و با گريه به تو گفتم حقيقت را چنان که بود

و تو خنديدي و گفتي که حرفت عاقلانه نيست

                که حرفت در دل سنگم ندارد هيچ تاثيري

و بسيارند آنان که به من گويند دائم اين سخن ها را

و گفتي ديگرت فرصت براي هم صدائي نيست

 

وليکن بود ميدانم !

 

و من بي هيچ چون و چرا گفتم:

                        خداحافظ !خداحافظ ............

 

و تو رفتي و من ماندم در اين غربتگه ديرين

                کنار عطر ياد تو به ياد آن غم شيرين

                به سر آمد بهار ما خزان شد روزگار ما

    ومن ديدم تو را در کوچه باغ آشنايي مان

        که با ياري دگر بهار ديگري را پيش رو داري

    ومن را در زمستان غم عشقت رها کردي !

    ومن از تو بريدم چون تو را با ديگري ديدم

        و ديدم حاصل عشقم به جز ننگ تو چيزي نيست !

                پشيمان گشته ام از عشق ولي ديگر گزيري نيست

                            براي قلب عاشق هم به جز سوختن راهي نيست



برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه 14 آذر 1391 | 10:58 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

در روز ۳۱ مرداد ۸۹۳ هجری شمسی برابر با ۱۵۱۴ میلادی میان ایران و عثمانی جنگی درگرفت که بعد‌ها به چنگ چالدران مشهور شد. جنگ چالدران که از آن با عنوان مهم‌ترین جنگ پارتیزانی تاریخ ایران یاد می‌شود، در محلی به همین نام در شمال آذربایجان غربی در ۲۰ کیلومتری شهر خوی میان قوای ارتش نوین عثمانی و سپاهیان سنتی شمال‌غرب کشور به وقوع پیوست و در نتیجه آن بخش‌هایی از شمال غربی ایران از جمله همدان، آذربایجان و کردستان شامل مناطقی چون دیاربکر، مرعش و البستان از تصرف صفویان خارج و به امپراطوری عثمانی پیوست.



برچسب‌ها:
ادامه مطلب


تاريخ : سه‌شنبه 14 آذر 1391 | 10:54 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)
صفحه قبل12345...7صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران