ريشه فرقه هاي بابيت و بهائيت به فرقه اي به نام فرقه شيخيه بر مي گردد اين فرقه را شخصي به نام شيخ احمد اَحسائي كه اهل عربستان بوده و در قرن 11 ﻫ ق مي زيسته درست كرد. اهم اعتقادات اين فرقه اين بوده كه اصول دين را چهار تا مي دانستند كه عبارتند از توحيد , نبوت , امامت و رُكن رابع. رُكن رابع چنين بود كه اعتقاد داشتند كه هركس زهد كامل پيدا كند به جايي مي رسد كه "باب" ارتباط مردم با امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) مي شود و به ساحت آن حضرت مي رسد و اين فرد واسطه بين مردم و امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) است. شيخ احمد اَحسائي خود را چنين مي دانست.

اين تفكر از طريق شاگرد ايشان به نام سيد كاظم رشتي و شاگردش به نام شيخ محمد عابد و از او به شاگردش به نام سيد علي محمد شيرازي كه در زمان اواخر سلطنت محمد شاه مي زيسته انتقال پيدا مي كند. سيد علي محمد شيرازي ادعاي باب بودن ميان مردم و امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) مي نمايد. از اينجا "فرقه بابيت" آغاز مي شود و ايشان به "سيد علي محمد باب" معروف مي شوند. در زمان ايشان اين فرقه توسعه پيدا كرده و گروهي از مردم به اين فرقه گرايش پيدا مي كنند. سيد علي محمد باب نه تنها ادعاي بابيت (واسطه بين مردم و امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) بودن) مي نمايد بلكه بر اين اعتقاد است كه اساساً امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) در ايشان حلول كرده و به عبارت ديگر ايشان خود امام زمان است و به عبارت ديگر امام زمان در قالب سيد علي محمد باب ظهور كرده است.



برچسب‌ها:
ادامه مطلب


تاريخ : سه‌شنبه 05 دی 1391 | 11:40 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)
        می گویند روزی کریمخان زند در ایوان قصر مشغول استراحت بود . همان طور که اطراف را سیر می کرد ، ناگاه چشمش به مردی افتاد که با اشارات دست ، گاه به خان زند ، گاه به آسمان و گاه به خود اشاره می کند. از آنجا که حرکات مرد مدام تکرار می شد و فهم منظور او برای خان جالب به نظر می آمد ، دستور به احضار وی داد .

            پس از چندی مرد را به حضور خان آوردند . خان از وی پرسید :

           - "چه میگفتی و منظورت از این اشارات چه بود ؟"

           مرد که از ترس حضور در برابر خان رنگ باخته بود ، به کلی منکر قضایا شد .

           کریم خان او را امان داد و دو باره سوال خود را تکرار کرد .

          مرد آهی کشید و پاسخ داد : " والله قربان ! به درگاه خدا می نالیدم و به او می گفتم خدایا ! تو کریمی ، این بابا هم کریم است و نام من فلک زده هم کریم است ، آخر چقدر باید میان این سه کریم فرق باشد ؟"



برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه 15 آذر 1391 | 18:30 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(2)

یول ایتیرمیش درنالارتک یولدا قالدون گلمدون

 گوزلریم یول چکدی سن یوللاردا قالدون گلمدون

 

آی پریشان قانلی کونلوم، سنده تک گویدون منی

 یا ایلیشدون ساچلاروندان داردا قالدون گلمدون

 

طابوتوم چیئنونده گتسین ،سنکی رازیدون بنا

ایندی کی چاتدون مراده هاردا قالدون گلمدون

 

سن هماتک یاد قوش اولدون، قونمادون ویرانمه

 سفرامی دنسیز گوروب،دیواردا قالدون گلمدون

 

زخم ور كی دیللنیم منده سنخ سازلار کیمین

اوزگه اللرده تل اولدون هاردا قالدون گلمدون

 

سون نفسده گل عزیزیم ، گلمسون جان ورمرم

گویدون عزرائیلی معطل هاردا قالدون گلمدون



برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه 15 آذر 1391 | 18:11 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

 

در پس ثانیه هایی که ورق خورده و ساعت شده است
روزها میگذرند
سایه ها در پس هم میگذرند
بی خبر از گذر ثانیه ها
در هراس از ماندن
هیچ اگاه نگشتند که اینگونه تورا میخواند
و چه میگفت درختی که به اندازه ی اندوه خزان تنها بود
و نگاهش نگران در پی همدم میگشت
سایه ها در گذر ثانیه ها
رهسپار ره فردا بودند
و دریغا که نخواهند رسید
بی گمان حال نیای فرداست
که به اندازه ی یک دور زمین
کودک حال لقب میگیرد
سایه ها صبر کنید
ما چرا با لبخند

در همین حال به فردا نرسیم
اندکی صبر که فریاد کشید
سایه ها صبر کنید
ناله ای از پس دیوار خدا را خوانده
این چه دردیست که از ناله ی او می آید

اندکی صبر کنید
اشکها را بزدایید ز اندوه خزان
چهره ها را ز قشنگی سرشار
دیده ها را از مهر
و وجود خود را پر کنید از خوبی
بزدایید فغان را از دل
میل بیهوده به رفتن نکنید
سایه ها صبر کنید



برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه 14 آذر 1391 | 11:12 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(1)

 

تو مهتابي تو بي تابي

    تو روشن تر ز هر آبي

        تو خوبي پرز احساسي

                ولي من خسته و تنها

 

و شايد سرنوشت اينست

    و شايد سهم من اينست

و شايد ها و بايد ها .......

 

و اينک در دلم گرماي عشق توست

    که چون خورشيد هستي سوز ميماند

    که جان مي بخشد و گرمي ولي ناگاه مي ميرد

                و بعد از آن زمستاني پر از سرما

                که مي ميرد در آن هر آنچه از احساس مي رويد

    و تاريکي و تنهائي و ياد دل انگيزت

        که با خود مي برد من را به شهر آشنائي ها،به عصر هم صدائي ها

    و مي آرد به ياد من شب سرد جدائي را

و آن موسيقي غم انگيزو غم افزا

و تو با آن همه خوبي

و تو با آن صداي غرق مهجوري

 

ومن با اشک و با گريه به تو گفتم حقيقت را چنان که بود

و تو خنديدي و گفتي که حرفت عاقلانه نيست

                که حرفت در دل سنگم ندارد هيچ تاثيري

و بسيارند آنان که به من گويند دائم اين سخن ها را

و گفتي ديگرت فرصت براي هم صدائي نيست

 

وليکن بود ميدانم !

 

و من بي هيچ چون و چرا گفتم:

                        خداحافظ !خداحافظ ............

 

و تو رفتي و من ماندم در اين غربتگه ديرين

                کنار عطر ياد تو به ياد آن غم شيرين

                به سر آمد بهار ما خزان شد روزگار ما

    ومن ديدم تو را در کوچه باغ آشنايي مان

        که با ياري دگر بهار ديگري را پيش رو داري

    ومن را در زمستان غم عشقت رها کردي !

    ومن از تو بريدم چون تو را با ديگري ديدم

        و ديدم حاصل عشقم به جز ننگ تو چيزي نيست !

                پشيمان گشته ام از عشق ولي ديگر گزيري نيست

                            براي قلب عاشق هم به جز سوختن راهي نيست



برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه 14 آذر 1391 | 10:58 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

در روز ۳۱ مرداد ۸۹۳ هجری شمسی برابر با ۱۵۱۴ میلادی میان ایران و عثمانی جنگی درگرفت که بعد‌ها به چنگ چالدران مشهور شد. جنگ چالدران که از آن با عنوان مهم‌ترین جنگ پارتیزانی تاریخ ایران یاد می‌شود، در محلی به همین نام در شمال آذربایجان غربی در ۲۰ کیلومتری شهر خوی میان قوای ارتش نوین عثمانی و سپاهیان سنتی شمال‌غرب کشور به وقوع پیوست و در نتیجه آن بخش‌هایی از شمال غربی ایران از جمله همدان، آذربایجان و کردستان شامل مناطقی چون دیاربکر، مرعش و البستان از تصرف صفویان خارج و به امپراطوری عثمانی پیوست.



برچسب‌ها:
ادامه مطلب


تاريخ : سه‌شنبه 14 آذر 1391 | 10:54 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

ايام محرم فرا رسيده دوباره قلبها به تپش افتاده كودك و جوان و ميانسال و كهنسال همه و همه آماده مي شوند براي برگزاري مراسمي باشكوه يا حسين شما چقدر بزرگيد چگونه مي شود خداوند به يك انسان اين همه عزت و جلال بدهد چگونه زيسته ايد كه خداوند محبت شما را بر همه دلها انداخته آنان كه شما را مي شناسند آنان كه شما را نمي شناسند همه و همه برايتان عزادارند يا حسين شما آينه تمام نماي عزت الهي هستيد تا بحال احدي را در تاريخ سراغ ندارم كه به اندازه شما عزيز و محبوب باشد وقتي مي بينم كساني را كه با تمام نداري و احتياجشان با نام شما نذر مي كنند وقتي مي بينم مادراني را كه با نااميدي از تمام دنيا به شما پناه مي آورند و معجرهايشان را به زير پاي عزاداران شما مي اندازند وقتي مي ديدم شمشيرهائي را كه عاشقان شما بر سرهايشان فرود مي آوردند وقتي مي بينم آن مشتهاي گره كرده اي را كه دوستدارانتان بر سر مي كوبند بيشتر به بزرگي شما پي مي برم يا حسين هيچوقت به خودم اجازه نداده ام كه شما را مفرد خطاب دهم شما بزرگيد خيلي بزرگيد حتي بيشتر و بيشتر از يك جمع كثير اين عزت و شرف و افتخار را خداوند به هركسي نمي دهد الحق كه شما بزرگ بوديد بزرگ هستيد و بزرگ خواهيد ماند .



برچسب‌ها:
ادامه مطلب


تاريخ : سه‌شنبه 23 آبان 1391 | 08:49 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(1)

جوزف گاريبالدي ميهن‏پرست شهير و سياست‏مدار ايتاليايى در 25 مارس سال 1807م در اين كشور به دنيا آمد. وي پس از آن كه در جواني وارد ارتش شد، در سال 1834م به جنبش سوسياليستي ايتالياي جوان گرويد و پس از مدتي به خاطر افكار انقلابيش محكوم به مرگ گرديد. در نتيجه به امريكاي جنوبي گريخت و در آن‏جا در دو جنگ داخلي شركت جست. در اوايل قرن نوزدهم، ايتاليا در گذر تهاجمات ناپلئون، مورد نزاع فرانسه بود و پس از ناپلئون نيز بخش‏هايى از اين كشور جدا شد. در سال 1860م هنگامي كه ملي‏گرايان ايتاليايى به متحد كردن ايالات و حكومت‏هاي كوچك شمال ايتاليا سرگرم بودند، گاريبالدي كه شخصي وطن‏پرست پرشور بود، بر آن شد تا خوي ماجراجويانه و تهوّر خويش را در راه وحدت ايتاليا به كار اندازد. از اين رو براي اين كه زودتر به هدفش نائل گردد، عقيده جمهوري خواهي را فداي وحدت مملكت خود ساخت و با تمام قوا به نفع ويكتور امانوئل، حاكم يكي از مناطق ايتاليا به نبرد پرداخت. در اين زمان، گاريبالدي در رأس جنگجويان سرخ جامه‏اي كه آن‏ها را هزار قهرمان مي‏خواندند عازم جنوب ايتاليا شد و پس از سه ماه نبرد، جزيره سيسيل را گشود. وي پس از ورود به جزيره و فتح شهر ناپْلْ در اين منطقه، ويكتور امانوئل را پادشاه كلّ ايتاليا اعلام كرد. گاريبالدي بعدها تلاش نمود تا رم را نيز تصرف كند كه در اين كار موفق نشد. گاريبالدي از آن پس تا آخر عمر به نگارش كتاب با عنوان "به خاطر ملت‏هاي ستم‏ديده" مشغول شد و داراي نقش مهم سياسي نبود. گاريبالدي سرانجام در 16 سپتامبر سال 1882م در 75 سالگي درگذشت.

 



برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه 16 آبان 1391 | 10:06 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها،دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هرچه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
می شتابد از پی هم بی شکیب
روز ها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ



برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه 02 آبان 1391 | 17:51 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد
همه را مســــت و خراب از مـــي انــــگور کنيـــــد
مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد
بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ
جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد
شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد
روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد
اندرونِ دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد
روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته ی خسته از اين دار برفــــت




برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه 02 آبان 1391 | 17:26 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران