سایه ، شاعره و نابغه ایران رفت .

سایه مقدسی دانش آموز 16ساله دبیرستان تیزهوشان مراغه که به جهت ابتلا به یک بیماری خونی در اثر جوزدگی و برخورد احساسی برخی مسئولین کشور برای درمان به آلمان فرستاده شده بود در اثر سهل انگاری کنسولگری ایران در آلمان جان خود را از دست داد .

محمدرضا مقدسی شاعر توانمند مراغه ، پدر سایه که معلم آموزش و پرورش مراغه است در این باره گفت : «محمد صادق عبداللهی» سرکنسول ایران در فرانکفورت، ضمن سر باز زدن از بیمه کردن ما، نامه‌ای خطاب به پروفسور «پیتر بادر» رئیس دپارتمان پیوندهای سلولی و پزشک معالج سایه نوشت و با دخالت در امور پزشکی اعلام کرد که سایه می‌تواند برای درمان به ایران برگردد؛ همین موضوع کار درمان سایه را یک ماه به تعویق انداخت . و بعد از اقداماتی که از سوی آموزش و پرورش صورت گرفت دیگر بیماری سایه تشدید شده بود و کار از کار گذشته بود .

شایان ذکر است : سایه نابغه سمپادی و با دو دفتر شعر جوانترین شاعر مراغه بود . در گذشته او مرا یاد شعر شهریار انداخت که در جواب شعر امیر هوشنگ ابتهاج که تخلص اش سایه بود ، سرود :

سایه جان رفتنی هستیم بمانیم که چه

 زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست 

 این هـمه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟

خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز 

دوش گـیریمـــو بخاکش برسانیم که چه؟

پی این زهر حلاحل به تشخص هـــر روز 

بچشیم و به عزیزان بچــشانیم که چه؟؟

دور سر هلــهله هاله شاهـــین اجـــــــل

ما به سرگیجه کــبوتر بپرانیم کــه چـــه؟؟

کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه؟

قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز

بی ثمر غوره ی چشمی بچلانیم که چه؟

ما طلسمی که خدا بسته ندانیم شکست

 کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه؟؟؟

شهریارا دگــران فاتحه از ما خــــــــوانند

ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه؟

روحش شاد و یادش گرامی باد و خداوند برای پدر و مادرش صبر جزیل عنایت نماید .

 



برچسب‌ها:


تاريخ : پنج‌شنبه 11 اردیبهشت 1393 | 14:50 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)
بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش   آن دود، که از سوزِ جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم‌به‌دم از گوشهٔ چشمم   سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

دوستان ، پرویز اسکوئی عزیز ، آن مرد رعنای دوست داشتنی از پیش ما رفت . رفت و با رفتنش دل همه ما را سوزاند . هیچوقت خاطرات رفت و آمدمان به خراجو فراموشم نمی شود . دبیر دوست داشتنی زبان انگلیسی . چقدر با مرام و جدی بود . در دبیرستان باهنر هر وقت خواهشی از من می کرد زود می فهمیدم که حتما دانش آموزی را سفارش می کند که این جلسه از او پرسش نکنم . چقدر بچه ها دوستش داشتند . در مراسم خاکسپاری و مجلس ترحیمش این مساله پر وضوح بود . چقدر دانش آموزان از ته دل برایش اشک می ریختند . از معدود معاونین مدرسه بود که دانش آموزان را بدون کتک زدن و با اخلاق خودش به بهترین وجه ممکن تربیت کرده بود . هر وقت وارد دفتر دبیران دبیرستان باهنر می شوم کلمات و جملات پرویز خان در گوشم طنین انداز میشود . احساس می کنم در آن صندلی قهوه ای پشت میزش نشسته است و با روی گشاد حرف می زند . چقدر در کارش جدی بود . همین که وارد دفتر دبیران می شدیم می گفت : دفتر حضور و غیاب را امضاء کنین و حقتون را بیاندازین و بعد بشینین . پرویز آن مرد خنده روی همیشه شاد سرحال دوست داشتنی با محبت بامرام و خوش صحبت ، دیگر پیش ما نیست اما یاد و خاطره اش هیچوقت از دلها پاک نمی شود .

روحش شاد یادش گرامی باد . 

موسوی 



برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه 23 مهر 1392 | 16:34 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

از این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟

ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...
[ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 1:40 قبل از ظهر ] [ SIMA ] [ 115 نظر ]


برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1392 | 16:46 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا كردم                          

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم

گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس

غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم

نمی دانم چرا ؟

نمی دانم چرا ؟ شاید خطا كردم

و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی

نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم



برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1392 | 16:43 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که می دانی

صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی

شدم از درد وتنهایی گلی پژمرده و غمگین

ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته می رانی

تپشهای دل خستم چه بی تاب و هراسانند

به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی

دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل

درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی

همواره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن

چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی



برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1392 | 16:39 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(1)

  اولین دروغ نــا خواسته ی دنیا را ...

کتابــهای فارسی کلاس اول به ما گفتند تو یادت مانــده ؟ 

 نوشته بود آن مرد در باران آمد ، این کجایش درست است؟

خودت قضاوت کن ، اولا آن روز هوا صاف بود تازه مهم تر اینکه تو نیامــدی!

آن بیچاره ای که در آن هوای صاف دیگر نتوانست مانع رفتنش شود من بودم نه تـــو.

تکلیف دارا و سارا هم هیچ وقت روشن نشد ، هیچکس نفهمید آنها واقعا چه نسبتی با هم دارند!

 و دارا چرا حتما انارش را با سارا قسمت می کرد ، اصلا دارا به سارا انار داد؟ سارا چی؟

دستش را رد کرد یا انارش را گرفت؟

راستی چرا بابا آب داد؟

 مگر همیشه روزهای هفت سالگی و بچگی هر چه می خواستیم نمی رفتیم سراغ مــادر؟

می دانی من کلی فکر کردم ، گناه واژه مادر این است که سخت تر از بابا می توان آن را نوشت...!

آنها هیچوقت توی املاهای کلاس هفت سالگی سفــر یادمان ندادند شاید می دانستند بعضی واژه ها

 مثل درد ، کشیدنیست نه نوشتنــی!

و تو اولین کسی بودی که بعد از سالها عبور ، یاد نگرفتن این لغت را به من فهماندی... 

که سفر چه واژه پر غصه و پر قصه ایست...

نگو چرا خاطرات کلاس اولم را برای تو می نویسم آخر تو همانی که قرار بود در باران بیاید...

از اینها بگذریم نکند مثل کلاس دوم ، دوستان جدید پیدا کرده ای! که دیگر...



برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه 27 فروردین 1392 | 01:16 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(2)

 

تو را از بین صدها گل جدا کردم
تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم
برای نقطه ی پایان تنهایی
تو تنها اسمی بودی که صدا کردم
عشق من عشق من
عشق من عشق من
بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن
با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن
اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده
نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده

که خیلی وقته یخ کرده
عشق من عشق من
عشق من عشق من
دیگه دلواپس بودن واسم بسه
دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه
زیادیم کرده پژمردن
زیادیم کرده غم خوردن
توی بیداد تنهایی
درعین زندگی مردن
عشق من عشق من
عشق من عشق من
بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن
با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن
اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده
نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده
که خیلی وقته یخ کرده
عشق من عشق من
عشق من عشق من
دیگه دلواپس بودن واسم بسه
دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه
زیادیم کرده پژمردن
زیادیم کرده غم خوردن
توی بیداد تنهایی
درعین زندگی مردن
عشق من عشق من
عشق من عشق من



برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه 27 فروردین 1392 | 01:09 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

در سایه ی این سقف ترک خورده نشستیم
بی حوصله و خسته و افسرده نشستیم
خاموش چو فانوس که در خویش خمیده است
پیچیده به خود با تن تا خورده نشستیم
یک بار به پرواز پری باز نکردیم
سر زیر پر خویش فرو برده نشستیم
بر سنگ مزار دل خود مرثیه خواندیم
یک عمر به بالین دل مرده نشستیم
بر گرده ی ما خاطره ی خنجر یاران
با جنگلی از خاطره بر گرده نشستیم
آیینه هم از دیده ی تردید مرا دید
با سایه ی خود نیز دل آزرده نشستیم
برخاست صدا از درو دیوار ولی ما
با این همه فریاد فرو خورده نشستیم
قیصر امین پور



برچسب‌ها:


تاريخ : پنج‌شنبه 22 فروردین 1392 | 23:42 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

فرا رسیدن سال 1392 خورشیدی را بر همه دوستان عزیز تبریک عرض می نمایم و امیدوارم که سالی سرشار از خیر و برکت در پیش رو داشته باشند .



برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه 04 فروردین 1392 | 21:15 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)

بـرويـد  ای  حـريـفـان   بکشيد  يـار  مـا  را
بـمـن   آوريد   آخـر   صـنـم   گـريـز   پـا   را
بترانه های شـيـريـن  بـبـهـانـه هـای زرّيـن
بکشيد سوی خانه مه خوب خوش لـقـا را
وگـر او بوعده گـويـد  کـه دمـی دگـر بـيـايـم
هـمـه وعـده مکر بـاشـد بفريبد او شـمـا را
دم سخت گرم دارد  که بجادوی و افـسـون
بـزنـد گـره بر  آب  او  و  بـبـنـدد  او  هـوا  را
بـمـبـارکـی و شـادی چـو نـگـار مـن در آيـد
بنشين نـظـاره مـی کـن تو عجايب خـدا را
چو جـمـال او بتابد چه  بود جـمـال خوبان؟
کـه رخ چـو آفـتـابـش  بـکُـشــد چـراغـهـا را
بـرو ای دل سـبک رو  بـيـمـن  بـدلـبـر  مـن
برسان سلام و خدمت تو عقيق بی بها را



برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه 01 اسفند 1391 | 10:35 | نویسنده : mohammadmusavi | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران